رسالت انقلابی

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ

رسالت انقلابی

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ

رسالت انقلابی
بسم الله الرحمن الرحیم
راه مقابله با جنگ نرم دشمن وابزارهای همچون ماهواره و رسانه های تبلیغاتی دشمن فقط و فقط تحلیل و روشنگری هدف های شوم این ابزار هاست .
ما باید از این ابزار های ارتباطی به نحو احسن استفاده کنیم برای ترویج دین مبین اسلام در سرتاسر جهان که وبلاگ یکی از این ابزار می باشد که میتوان به راحتی حرف اسلام را نشر داد .
هرکس در هرجایگاهی که هست رسالتی دارد که باید به آن رسالت عمل کند .
امام خامنه ای :
ای سید و مولای ما پیش خدای متعال گواهی بده که ما در راه اسلام تا آخرین نفس ایستاده ایم...

پیام های کوتاه
Weekly Saying
" And those who annoy the believing men and the believing women undeservedly, they indeed bear the guilt of slander and manifest sin."
(The Holy Quran, 33:58)

Cartoons new

terrorISM and zionISM

No war on Syria

Boycott Israel Campaign

Boycott Israel Campaign

authors
recent comments
۲۹ فروردين ۹۲ ، ۰۳:۰۶

نشانی برای هشت سال بعد

عنوان : نشانی برای هشت سال بعد
مکان : فکه
گرمای هوا کمتر شده بود. تابستان سپری گشته و روزهای اول مهر ماه سال 72، خنکای صبحگاهی دلچسبی داشت. رفتیم اطراف ارتفاع 112 کار کنیم. روزهایی همین قسمت از فکه، چه صحنه های خون و آتشی در بهار سال 62 در عملیات والفجر یک به خود دیده است.

محلی که در حین عملیات از آن به عنوان اورژانس استفاده می شد، و بقایای چند سنگر و آمبولانس منهدم شده در اطرافش پراکنده بودند، در سمت چپ، جاده روبه رویمان قرار داشت. خسته شدیم. کانال اصلی را هرچه بیل زدیم چیزی پیدا نکردیم. جای تاول دستهایمان می سوخت. کانال نفر رویی نظرم را جلب کرد و رفتم طرفش. هرچه را که به زبان می آمد، زمزمه می کردم. در حالی که چشمانم داخل کانال را می کاوید، سلانه سلانه قدم می زدم و جلو می رفت. غالباً داخل این کانال های فرعی بعید به نظر می رسید که چیزی باشد. از دور چیری نظرم را جلب کرد. رفتم به سمتش. ظاهراً باید کلاهخودی قرار گرفته بر روی یک نبشی آهنی باشد. چیزی عجیبی به نظر نمی رسید. حتماً نیروهایی که قبلا اینجا تفحص می کرده اند، این کلاه را که پوسیدگی و رنگ و رو رفتگی اش نشان می داد متعلق به هشت - نه سال پیش است، پیدا کرده و بر روی نبشی قرار داده اند.

سعی کردم به راه خودم ادامه دهم و بقیه کانال را نگاه کنم، ولی حسّ درونی می گفت که باید اطراف نبشی را وارسی کنم و برگشتم. چرخی در اطراف آن زدم. کلاهخود ایرانی بود. نگاهی به موقعیت قرار گرفتن نبشی انداختم. نه میدان مین بود و نه سیم خارداری به آن آویزان.براساس اصلی که در تخریب وجود دارد، جهت نوک نبشی و فلش آن، به هر سمت که باشد یعنی آنجا میدان مین است. ولی هیچ میدانی در اطراف وجود نداشت. جهت فلش نبشی به طرف داخل کانال بود. نگاهی به دورترها انداختم، شاید تپه ای و یا سنگری خاص وجود داشته باشد; چیزی به چشم نمی آمد. این نبشی حتماً معنی خاصی داشت. شاید هم برای گراگیری بچه ها واحد ادوات بوده باشد. شاید.



کانال دویست - سیصد متری با جاده فاصله داشت، زیاد محل تردد افراد نبود که بگوئیم برای همیدگر علامت گذاشته اند. با خود می اندیشیدم که تا کنون هیچ کدام از گروه های تفحص به این اطراف نیامده اند و اگر درست حدس زده باشم، ما اولین کسانی هستیم که پایمان به اینجا باز شده.

ظاهر کانال هم چیزی خاصی نشان نمی داد. یک لبه آن بر حسب نیاز تردد نیروها شیب داشت و نشانی از خاک دست خورده وجود نداشت.

تصمیم خود را گرفتم. باید اطراف نبشی کنده می شد. بچه ها که آمدند، گفتم باید سمتی را کهی تیزی نبشی رو به آن است، بکنیم. بچه ها تعجب کردند. گفتند که بعید است اینجا شهید باشد. ولی کلاه بالای نبشی که یک آن مرا می برد به صحنه کربلا و سرهای برروی نیزه، به من می گفت که باید چیزی باشد. حداقل این بود که از شک و تردید بیرون می آمدیم.

شروع کردم به کندن با بیل دستی. دو سه ساعتی بود که داشتم بیل می زدم.

گرمای آفتاب به بالاترین حد خود رسیده بود. مستقیم بر سرمان می تابید. زمین خیلی محکم بود و این خود نشان می داد که خاک اینجا دست نخورده است. دو تا از بچه ها از شدت گرما وکار، خون دماغ شدند. سریع رفتم یک پلیت (ورقه فلزی) آوردم و انداختم روی کانال تا ساعتی بچه ها زیر سایه اش استراحت کنند.

خستگی که رفع شد، بچه ها گفتند اینجا چیزی پیدا نمی شود، بساطمان را جمع کنیم و برویم. خودم هم خسته شدم و حالا دیگر با آنها همعقیده بودم. بچه ها زیاد اذیت شدند. همین سفتی زمین نشان می داد که آنجا چیزی دستمان را نخواهد گرفت.

یا علی گفتیم و بلند شدیم. بیل و کلنگ ها را برداشتیم که برویم. چی بود که ما را به آنجا کشاند، الله اعلم. یکی از سربازها هم خون دماغ شده بود. سعی کردم کمکش کنم تا خونش بند بیاید. یک دفعه داد زد. از آنهایی که انسان را در جایش میخکوب می کند.

- اِ... این لنگه پوتین را نگاه کنید... برادر شادکام اینجا رو نگاه کن...

بلافاصله برگشتم. انگاری منتظر چنین فریادی بوده ام. نگاه کردم به جایی که نشان می داد. شیب کانال را که کنده بودیم از نظر گذراندم. لبه های یک جفت پوتین پدیدار شده بود. جالب تر این بود که در حال کندن متوجه آن نشده بودیم. آرام نشسته بالای سرش. صلواتی فرستادیم. آهسته خاک های اطرافش را کنار زدیم. آرام نشستیم بالای سرش، کلی خوشحالی داشت. در حال خارج کردن بدن متوجه موضوعی شدیم، بیشتر دقت کردم. جهت قبله را پرسیدم. درست فکر کرده بودم. این شهید بر شانه راست، درست روبه قبله خوابانده شده بود.

او را پس از شهدات رو به قبله خوابانده و رویش خاک ریخته بودند تا از گزند دشمن مصون باشد. گزندی که نمونه های آن را زیاد دیده ایم. حالا اینکه چه کسی این معرفت را به خرج داده و همان زمان یک نبشی بالای سر او کوبیده و کلاهی هم رویش گذاشته تا محل پیکر مشخص باشد، معلوم نیست کیست.

احتمالی که زیاد به آن گمان می بردیم، این بود که از دوستان یا بستگان همین شهید بوده است. هرچه که بود، او این احتمال را داده که زمانی باز خواهیم گشت تا پیکر این عزیز را برداریم حالا این زمان هشت - نه سال طول بکشد، مشکل نیست. مهم این است که شهدا را از یاد نبرده باشیم.

با این قضیه بر خود من ثابت شد که شهدا خودشان انسان را به سمت خویش می کشند

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

send comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی